نظر ندی خیلی نامردیه

تقديم به ستاره عزیزترینم

مثل همیشه توی تنهایی و خلوت خودم به یاد تونوشتم که شاید تسکینی باشه برای روح خستم...

 

با یاد تو آسمون دلم با اون بغض بارونی اش ٫ شروع کرده به باریدن و هنوزم داره می باره و اینو می دونم که این بارش دیگه تموم نمی شه...

 

چون آسمونش ٫ خورشید چشماتو کم داره...

 

 

 

تقدیم به تو که با اومدنت نفس تازه ای بر لحظه هام دمیدی و با رفتنت٫ ردپایی بر کویر خشک وجودم گذاشتی که با هیچ بارونی اثرش محو نمی شه...

 

 

 

ستاره شبای من ٫ دیگه سراغم نمی آی

گذاشتی رفتی بی خبر ٫ دیگه کنارم نمی آی

 

من موندم و بدون تو ٫ تک تک لحظه ها رو باز

با بودنت سر می کنم ٫ با یاد اون وجود ناز

 

تو رفتی و من چشم به راه ٫ توو تک تک ثانیه ها

بازم می خوونم اسمتو ٫ شهزاده افسانه ها

 

بیا پیشم بمون تو ای ٫ بهار لحظه های من

با بودنت جون می گیره ٫  تموم قصه های من

 

بیا بازم بهم بگو  ٫ همیشه پیشم می مونی

توهم نفس ٫ توهم صدا ٫ عمق نگامو می دونی

 

ای همسفر ٫ ای هم نوا ٫  بیا بازم پیشم بمون

توو این غروب لحظه ها  ٫ قصه عشقتو بخون

 

توو هر ستایش و نیاز ٫ فقط تورو می خوام از اون

بیا بیا کنار من ٫  تو ای رفیق مهربون

 

به من دوباره پر بده  ٫ بیا بمون کنار من

توو این قفس دلم گرفت ٫ همسفررویای من

 

می خوام که تو باشی با من ٫همیشه در کنار من

بدون تو رنگ می بازن ٫  ثانیه های عمر من

 

تویی مراد و پیرمن ٫ همسفر قدیم من

بیا بازم برام بگو ٫ اسرار این وجود من

 

من منتظر٫ من چشم براه  ٫ نفس نفس ٫  ثانیه ها

می خوام که تو باشی برام٫ تو ا ی رفیق لحظه ها

 

با بودنت بیا بساز ٫ دقیقه های عمرمو

بیا بازم نفس بده ٫  تو این وجود خستمو

 

 

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

 

 مینویسم تا اندکی از دردهایم کاهش یابد
 

 

تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم؟ وقتی اشک نمی گذارد


اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای تارعشق می اندازد


بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را؟


بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟


با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری


بگو چگونه احساسم رابنویسم که دیگر دلم از تنهایی و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟

 

به دلم افتاده بود انگار جدايی

به دلم افتاده بود که بيوفائی

به دلم افتاده بود می ری ز پيشم

به دلم افتاده بود آواره می شم

به دلم افتاده بود تو جنس سنگی

که می خوای با دل تنگ من بجنگی

به دلم افتاده بود تنهام ميذاری

واسه تنها کردنم بهونه داری

به دلم افتاده بود ميشکنم از تو

که تو زخمی رو دلم دوباره از نو

به دلم افتاده بود که نمی مونی

که يه روزی منو از خودت می رونی

به دلم هرگز نيافتاد برم وتنهات بذارم

هر بلائی سرم اومد همه اش و سرت بيارم

به دلم هرگز نيافتاد انتقاممو بگيرم

يا بگيرم کينه از تو تا به اون روز که بميرم

به دلم هرگز نيافتاد قدر قلبمو بدونم

حتی فکرشم نکردم که بدون تو بمونم

فرق ما از اينجا پيداست فاصله ميون دلهاست

تو دلت سرکش و مغرور من دلم هميشه تنهاست!!!

ازم پرسید بخاطر کی زنده ای؟

*با این که  میخواستم داد بزنم به خاطر تو

*بهش گفتم به خاطر هیچکس

-دوباره ازم پرسید پس بخاطر چی زنده ای؟

*با این که دلم داد میزد بخاطر دل تو

*بهش گفتم بخاطر هیچ چیز

*منم ازش پرسیدم تو بخاطر کی زنده ای؟

-بهم گفت به خاطر کسی که بخاطر هیچکس وهیچ چیز زنده است

افسوس که دست سرنوشت

  

قصه ی ما رو بد نوشت

  

هر چی غم دنیا که بود

  

تو سرنوشت ما سرشت

  

افسوس که دست روزگار

  

نذاشت بمونیم بر قرار

  

منو تو مال هم بودیم

  

نفرین به کار روزگار

  

تقصیر من بود یا تو بود؟!

  

عشقی واست نمونده بود

  

یا اینکه دیوونه ی تو

  

شعری برات نخونده بود

  

نمی دونم یهو چی شد!

  

از منو جادّه ترسیدی

  

هر چی بهت گفتم بیا

  

نیومدی ، نفهمیدی!

  

افسوس از اون روزهای خوب

  

که بودی عشق و یار من

  

چشم حسودها کور نشد

  

نموندی در کنار من

  

این لحظه های آخره

  

هرچی دلت میخواد بگو

  

بگو عزیزم ،باز بگو

  

امّا خداحافظ نگو!

  

تقصیر من بود یا تو بود؟!

  

عشقی واست نمونده بود

  

یا اینکه دیوونه ی تو 

 

شعری برات نخونده بود

 

نمی دونم یهو چی شد!

 

از منو جادّه ترسیدی

 

هر چی بهت گفتم بیا

 

نیومدی ، نفهمیدی!

 

قصه ی ما رو بد نوشت

  

هر چی غم دنیا که بود

  

تو سرنوشت ما سرشت

  

افسوس که دست روزگار

  

نذاشت بمونیم بر قرار

  

منو تو مال هم بودیم

  

نفرین به کار روزگار

  

تقصیر من بود یا تو بود؟!

  

عشقی واست نمونده بود

  

یا اینکه دیوونه ی تو 

 

شعری برات نخونده بود

  

نمی دونم یهو چی شد!

  

از منو جادّه ترسیدی

  

هر چی بهت گفتم بیا

  

نیومدی ، نفهمیدی!

  

افسوس از اون روزهای خوب

  

که بودی عشق و یار من

  

چشم حسودها کور نشد

  

نموندی در کنار من

  

این لحظه های آخره

  

هرچی دلت میخواد بگو

  

بگو عزیزم ،باز بگو

  

امّا خداحافظ نگو!

  

تقصیر من بود یا تو بود؟!

  

عشقی واست نمونده بود

  

یا اینکه دیوونه ی تو

  

شعری برات نخونده بود

 

نمی دونم یهو چی شد!

 

از منو جادّه ترسیدی

 

هر چی بهت گفتم بیا

 

نیومدی ، نفهمیدی!

 

آهاي تویی كه چشمات
به روي دنيا بسته است
بدون كه بي تو اين دل
از دنيا سير و خسته است

قرار نبود كه حالا
مرگ لبتو ببوسه
حيف كه چشم پاكت
به زير خاك بپوسه

يادم مياد که خندون
گفتي بكن حلالم
وقتي دارم ميميرم
راحت باشه خيالم

رفتي چشاي خيس رو
به گريه ها سپردم
كاشكي تو زنده بودي
به جاي تو ميمردم
به جاي تو ميمردم

قصه رفتن تو
نه ، باورم نميشه
اون چشم هاي قشنگ رو
بستي واسه هميشه

دلم ميخواد بخوابم
تو سنگ اون مزارت
يا كه يه روز بميرم
منم بيام كنااارت
منم بيام كنااارت

يادم مياد که خندون
گفتي بكن حلالم
وقتي دارم ميميرم
راحت باشه خيالم

رفتي چشاي خيس رو
به گريه ها سپردم
كاشكي تو زنده بودي
به جاي تو ميمردم
به جاي تو ميمردم
به جاي تو ميمردم

 

هیچ کس تنهاییم را حس نکرد

 

 

 لحظه ویرانیم را حس نکرد

 

در تمام لحظه هایم هیچکس

 

خلوت افسانه ایم را حس نکرد

 

آنکه سامان غزلهایم از اوست

 

بی سر و سامانیم را حس نکرد

 

 

 

زندگی دفتری است و هر ورقش خاطره

 

 

برای پر کشیدن شوق پروازم تو هستی

 

تویی که با نگاهت در وجودم زنده هستی

 

نمی خواهم در آغوشت بگیرم

 

که می خواهم در آغوشت بمیرم ...

 

 

عروسک خواب ديده بود. چشاشو بسته بودند


 

ادما به روي اون........... درا رو بسته بودند


 

فکر مي کرد فرشته هام... ديگه دوسش ندارند


 

حتي حاضر نمي شن....... تو دلش گل بکارند


 

هي مي گفت بايد برم........ ديگه راهي ندارم


 

توي قلب آدمها ............. من که جايي ندارم


 

ناگهان صدايي گفت..... عروسک غصه نخور


 

واسه قلب عاشقا..........تو بودي سنگ صبور


 

دونه هاي سبزعشق...... تو وجود پاک توست


 

رد پاي خنده اي............ رو لباي داغ توست


 

تو نگاهت مي پره......... شاپرک تا قصر نور


 

اسم تو روي لباست ......... توي سرزمين دور

 

زماني که گلدان شکست

پدر گفت حيف بود

برادر گفت زيبا بود

مادر گفت عمرش کوتاه بود

خواهر گفت مال من بود

اما زمانيکه قلب من شکست

هيچکس حتي آخ هم نگفت

 

 

روزی که از تو جدا شوم روز مرگ خنده‌هايم می‌باشد

تو با خوشحالی و خنده من با يک دل حسرت و تنها

در يک شهر غريب در کوچه‌های تاريک پرسه می‌زنم

و به اميد دست يافتند روزی هستم که در قفس باشد تا آزاد شوم

قدر محبت را بدان که در دنيا کم است همدم خوب ومهربان تو دنيا کم است

فاصله بين مرگ و زندگی چقدر است؟

مرگ به يک دم است و بس زندگی به زنده ماندن

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت: تو زندگي من هستي .روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري؟
گفت به اندازه خورشيد در آسمان ،نگاهي به آسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در آسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري؟
گفت به اندازه ستاره هاي آسمان نگاهي به آسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در آسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي
حيف تمام اشکهايم را براي بدست آوردنش از دست داده بودم .