«رفتن يا نرفتن .. مساله اين است»

يك جاده رو تصور كنيد،تك و تنها در بيابان.شروع به حركت در اين جاده ميكنيم.پس از مدتي ميبينيكه در كنار جاده سبدی پر از يك نوع ميوه قرار داده شده.باز هم جلو ميريم.فاصله سبد ميوه ها كمتر و تنوعشون بيشتر ميشه.انار،سيب،زردآلو،موز و... .گاهي شيريني و شكلات هاي براقي رو در كنار جاده ميبينيم.باز هم ادامه ميديم.

ولي آخر جاده...با همه جاي اون فرق داره؛يه چيزي فراتر.

 

  

 پشت دريا شهريست كه درآن پنجره هارو به تجلي باز است...

 

هاله اي از نور سفيد،صداي زمزمه هاي زيبا،رنگي دلنواز و قهقهه مستانه كودكي شادمان.

يكباره ساعت به صفر ميرسه.

ابتداي جاده كودكي ماست و طول اون عمر ما.انسان براي زنده موندن لازمه تغريح كنه،شاد باشه ولي به قدر لازم.بيش از حد پرداختن و بيش از حد كناره گيري كردن از اين مساله مشكل آفرينه.

يعني اگه فرد در طي حركت چيزي نخوره تلف ميشه و اگه بيش از حد بايسته وقت رو از دست ميده.

گاهي آزمايشهايي در زندگي به وجود ميآد كه لازمه انسان منطقي باشه و گول ظاهر مساله رو نخوره.مثلا توي سن جواني يه عشق و محبت در دلتون به وجود ميآد.

فرد عاقل گول نميخوره و درست ترين راه كه منطقي برخورد كردنه رو میگزینه.اينا همون شيريني و شكلات هاي براق هستن و اما...

و اما بدبخت اون افرادي كه اين ميوه ها و بدتر از اون شكلات ها رو نه تنها به عنوان وسيله و عامل ترقي نشناختن،بلكه اونا رو هدف خودشون قرار دادن.يعني اينقدر معطل خوردن ميوه هاي مختلف شدن كه زمان به پايان رسيد.(با اندكي توشه!)

دردآور ترين جاي قصه اينجاست كه بيشتر مردم فريب زرق و برق شيريني و شكلات كه همان گناهان اند را ميخورند و تا آخر عمر گرفتارش ميشوند.

 

اينان همان كوته فكرانند،آنهايي كه ...

 

                         كودك من بشنو از من          زندگي سخت است و زيبا

                         با تمـــــام خـــارهايش         هست زيبـــا هست زيبـــا

                                                                                    

                                                                     

 

 صداقت در چشمان كودكان موج ميزند

 

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و تکه ای کوچک از زندگی به من ارزانی می کرد احتمالاً همه آنچه که به فکرم می رسید نمی گفتم. بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر میکردم. ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها بلکه در معنایی است که دارند. کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم. چون می دانستم هر دقیقه که چشممان را برهم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم. هنگامی که دیگران می ایستادند من راه می رفتم و زمانی که دیگران می خوابیدند من بیدار می ماندم.

هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم. اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت قبایی ساده می پوشیدم. نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم را بلکه روحم را عریان می کردم.

خدایا اگر دل همچنان در سینه ام می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم. خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی انکه به مردمی که دوستشان دارم نمی گویم دوستشان دارم. به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من هستند و در کمند عشق زندگی می کردم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان می بردند که پیر شدند و دیگر نمی توانند عاشق باشند. به هر کودکی دو بال می دادم ولی رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد. به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی بلکه با فراموشی سر می رسد. من دریافته ام که وقتی در قله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته آنچه است که در دست دارند. دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگریز باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد. من از شما بسی چیزها آموخته ام. اما در حقیقت فایده ای چندانی ندارد. چون هنگامی که انها را در این چمدان می گذارم. بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.

 

چيه ؟

نكنه جداً فكر كردي كه "تو عزيز قصه هامي"؟

نكنه فكر كردي كه فقط ديگه الان داره چشمام تورو مي بينه؟

 

نه كوچولو اشتباه نكن

تو هم يه آدمي عين بقيه فقط يه كم بيشتر دوستت داشتم همين

ولي الان تو هم عين بقيه....

 

پس نميخواد خيلي خودتو لوس كني و هي فكر كني كه من اينجام كه تو هركاري دوست داري انجام بدي...

 

خوش باش كوچولو....

 

 

 

اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت

 این منم چون گل یاس نشستم سر راهت

تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم

 اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم

 اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده

تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده

اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم

 میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم

 تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند

تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم

 

آخر "کعبه" در میان عالم است.

چو اهل حلقه عالم، جمله رو به او کنند؛

چون این کعبه را از میان برداری،

سجده بسوی دل باشد:

      

    سجدۀ آن، بر "دل این"،

    سجدۀ این،

                    بر "دل آن"!

   

 - شمس تبریزی

  

 

 

 

خوش آمديد
 

بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب
بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب , لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي
بوسه آغازي براي ما شدن
لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه سرفصل كتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
بوسه يعني عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگي بي معني است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان
طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است
بهترين هديه پس از يك انتظار
بشنويد از من فقط يك بوسه است
بوسه را تكرار مي بايد نمود
بوسه يعني عشق و آواز و سرود
بوسه يعني وصل جانها از دولب
بوسه يعني پر زدن , يعني صعود