سال روز خاطره [شعر]

 

.
باز می آید ز راه سال روز خاطره
روز دیدار نخست در میان ابرو مه
من بر بال خیال می روم دوردست ها
می نشینم پیش تو در دل سپیدی ها
میدود شوری دگر در میان دیده ام
می نشیند عطر تو در هوای سینه ام
روز عشق بود آن روز
روز دیدار تو بود
در میان سینه ام
شوق دیدار تو بود
روزی ازعشق و نیاز
روزی از جنس بلور
روز سرشار از امید
روزی از جنس بهار
می گشایم دیده را می روم سوی خیال
می روم شاید ترا باز بینم در خیال
سوی آن باغ بزرگ
سوی آن باغ امید
سوی آن جایی که من
با تو بستم عهدِ امید
باز می آید ز راه عطر دل انگیز تو
می نشینم آن جا درانتظار روی تو
می گریزند سایه ها می روند از پیش من
لیک شوقی غریب می دود در چشم من
باز می گویم به خویش شاید او را دیدمش
باز شاید آمدی از رهی سوی دلم
لحظه ها از پی هم می گریزند با شتاب
لیک نقش زیبای ترا من نمی بینم زراه
با دلی غمگین ، تهی
می روم من بی درنگ
می گذارم جای تو
یک رُز سرخ قشنگ