پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست
چراغی در ساحل آسودگی ها در افق پیداست.
در این ساحل که من افتاده ام خاموش غمم دریا ،دلم تنهاست وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست! خروش موج با من می کند نجوا : که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت l
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را به ان نادیده ساحل افکنم نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 18:34 توسط علی احمدیان
|