باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیرورو می کرد

پیچ نیلوفر چو دردی موج میزد بر سر دیوار
در میان کاج ها جادوگر مهتاب
با چراغ بی فروغش می خزید ارام
گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو میکرد.
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خا موشی
گفتم ای خواب :ای سر انگشت کلید باغ های سبز
چشم هایت برکه تاریک ماهی های آرامش
کولبارت را به روی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پرهای فراموشی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 18:29 توسط علی احمدیان
|